تحولات ماه‌های اخیر در غرب آسیا نشان می‌دهد ایالات متحده آمریکا وارد مرحله‌ای از سیاست منطقه‌ای شده است که بیش از آن‌که مبتنی بر ابتکار عمل باشد، واکنشی، پرهزینه و فاقد افق روشن راهبردی است.

عدالت پارس:امین برنجکار- خبرنگار و پژوهشگر روابط بین الملل:
سیاست آمریکا در غرب آسیا طی ماه‌ها و هفته‌های اخیر وارد مرحله‌ای شده که در ادبیات روابط بین‌الملل می‌توان آن را Strategic Overstretch + Credibility Erosion نامید؛ یعنی گسترش بیش از حد تعهدات همراه با فرسایش اعتبار.
تحولات ماه‌های اخیر در غرب آسیا نشان می‌دهد ایالات متحده آمریکا وارد مرحله‌ای از سیاست منطقه‌ای شده است که بیش از آن‌که مبتنی بر ابتکار عمل باشد، واکنشی، پرهزینه و فاقد افق روشن راهبردی است. مجموعه‌ای از رویدادهای به‌ظاهر مستقل، از مذاکرات هسته‌ای گرفته تا تحولات داخلی ایران، وضعیت عراق و نمایش قدرت نظامی آمریکا در منطقه، در کنار یکدیگر تصویری منسجم از یک واقعیت مهم را ترسیم می‌کنند: آمریکا در غرب آسیا با زنجیره‌ای از شکست‌های پی‌درپی مواجه شده که نه‌تنها نفوذ سیاسی آن را فرسوده، بلکه گزینه‌های آینده‌اش را نیز به‌شدت محدود کرده است.
در این تحلیل، چهار (و در واقع پنج) رخداد به‌ظاهر مجزا، وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند، و باهم تصویری واحد از شکست انباشته راهبردی آمریکا می‌سازند.
نخستین نشانه این شکست راهبردی را می‌توان در وضعیت مذاکرات با ایران مشاهده کرد. ایران، برخلاف خواست دیرینه واشنگتن، پای میز مذاکره حاضر شده اما بدون آن‌که از حقوق قانونی و بین‌المللی خود ذیل معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای عقب‌نشینی کند. این حضور، نه از موضع ضعف بلکه از موضع تثبیت‌شده و همراه با خطوط قرمز روشن صورت گرفته است؛ خطوطی که برنامه دفاعی و توان بازدارندگی کشور را از هرگونه معامله خارج می‌کند. در منطق سیاست قدرت، مذاکره‌ای که نتواند طرف مقابل را وادار به تغییر رفتار بنیادین کند، به‌جای دستاورد، نشانه‌ای از کاهش اهرم فشار محسوب می‌شود. آمریکا در این مرحله نتوانسته ایران را به پذیرش چارچوب مطلوب خود وادار کند و همین امر نخستین شکست جدی آن در مسیر اعمال فشار حداکثری به شمار می‌رود.
دومین شکست آمریکا را باید در ناکامی پروژه بی‌ثبات‌سازی داخلی ایران جست‌وجو کرد. حمایت رسانه‌ای، سیاسی و اطلاعاتی واشنگتن و متحدانش از ناآرامی‌های داخلی ایران، هرچند با سرمایه‌گذاری گسترده انجام شد، اما به نتیجه راهبردی مورد انتظار نرسید و دست آمریکا و رژیم صهیونیستی را در برهم زدن نظم داخلی ایران و آلوده تر شدن دستان آنها به خون شهروندان ایرانی را بیشتر دامن زد. اغتشاشات خارج از چارچوب اعتراض با مهندسی صهیونیستی-آمریکایی، نه به فروپاشی ساختار حکمرانی ایران منجر شد و نه توانست انسجام امنیتی کشور را از بین ببرد. در ادبیات سیاسی، زمانی که یک پروژه «فشار داخلی» به تغییر رژیم یا حتی تغییر معنادار رفتار سیاست خارجی منجر نشود، طراحان آن عملاً شکست خورده‌اند. این ناکامی، آمریکا را از یکی از مهم‌ترین ابزارهای فشار خود علیه ایران محروم کرده و قدرت چانه‌زنی آن را در سایر حوزه‌ها کاهش داده است.
سومین و شاید معنادارترین شکست آمریکا در عراق رخ داده است؛ کشوری که واشنگتن سال‌ها آن را یکی از مهم‌ترین میدان‌های نفوذ و مهندسی سیاسی خود می‌دانست. گزارش‌های منتشرشده درباره کنار رفتن یا به حاشیه رفتن مارک ساوایا، نماینده ویژه آمریکا در عراق، در بحبوحه ناتوانی واشنگتن برای جلوگیری از نامزدی نوری المالکی، نشانه‌ای آشکار از افول نفوذ سیاسی آمریکا در بغداد است. هشدارهای علنی دونالد ترامپ به رهبران عراق نه‌تنها مؤثر واقع نشد، بلکه بزرگ‌ترین بلوک پارلمانی این کشور مسیر خود را مستقل از خواست واشنگتن طی کرد. این تحول نشان می‌دهد آمریکا دیگر بازیگر تعیین‌کننده سیاست عراق نیست و از موقعیت تصمیم‌ساز به جایگاه یکی از بازیگران تنزل یافته است؛ شکستی که پیامدهای آن فراتر از پرونده مالکی، کل معادله نفوذ آمریکا در عراق را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
چهارمین حلقه این زنجیره شکست، به حوزه بازدارندگی نظامی بازمی‌گردد. اعزام ناوگروه‌های آمریکایی به منطقه، که همواره با هدف نمایش قدرت و وادارسازی سیاسی انجام می‌شود، این‌بار نتوانست رفتار ایران را تغییر دهد. تهران نه لحن خود را تعدیل کرد، نه از مواضعش عقب نشست و نه مسیر دیپلماسی را به تعلیق درآورد(اشاره به مصاحبه دکتر عراقچی با خبرنگار CNN که ضمن بیان صریح مواضع اصولی و قانونی ایران، بر پایبندی ایران به حقوق خود و پایبندی به مذاکره تاکید دارد). در نظریه بازدارندگی، زمانی که نمایش قدرت نظامی به تغییر محاسبات طرف مقابل منجر نشود، آن بازدارندگی عملاً ناکام تلقی می‌شود. حضور نظامی آمریکا در منطقه، به‌جای ایجاد ترس، بیش از پیش محدودیت‌های واشنگتن را عیان کرده است.

پنجمین حلقه این زنجیره شکست راهبردی، مجموع این تحولات است. شرایط فعلی منطقه، آمریکا را در برابر یک معادله باخت–باخت قرار داده است. اگر واشنگتن دست به اقدام نظامی علیه ایران بزند، با پاسخ سخت و چندلایه‌ای مواجه خواهد شد که می‌تواند دامنه‌ای فراتر از یک درگیری دوجانبه پیدا کند و کل منطقه را وارد چرخه‌ای از بی‌ثباتی گسترده کند و کابوس شب های رژیم صهیونیستی را فراهم آورد؛ هزینه‌ای که نه افکار عمومی آمریکا و نه متحدانش آمادگی پرداخت آن را در شرایط فعلی به ویژه در آستانه انتخابات میان دوره ای ایالات متحده، و همچنین عاجز ماندن رژیم صهیونیستی از تامین خسارت سنگین جنگ ۱۲ روزه ای که خود آن را به ایران تحمیل کرد، ندارند. هزینه جنگ ۱۲ روزه بیش از ۲۰ میلیارد شیکل برای اسرائیل آب خورده است اما مسئولین عالی رتبه امنیتی رژیم صهیونیستی هشدار می‌دهند که در صورت وقوع یک ماجراجویی جدید رقم خسارات اسرائیل چند برابر افزایش پیدا می‌کند.

در پی هرگونه ماجراجویی و حماقت جدید آمریکا و رژیم صهیونیستی، غیر از هزینه‌های امنیتی، نباید از زیان‌های مستقیم و غیر مستقیمی که به غیر نظامیان و زیرساخت های آنها توسط ایران وارد می‌شود، تلفات انسانی و فلج شدن اقتصاد هم به آسانی گذشت، این در حالی است که اسرائیل همچنان در تامین مالی صندوق پرداخت خسارات دچار مشکل است. از سوی دیگر، اگر آمریکا از گزینه نظامی عقب‌نشینی کند، عملاً اعتراف کرده است که نتوانسته ایران را مهار کند، نفوذش در عراق را حفظ نماید یا اهداف راهبردی خود در منطقه را محقق سازد. در هر دو حالت، آنچه فرسوده می‌شود اعتبار و وجهه بین‌المللی آمریکاست.
در نقطه مقابل، ایران توانسته ترکیبی از دیپلماسی، بازدارندگی و مدیریت داخلی را به‌کار گیرد که نه به معنای عقب‌نشینی است و نه به معنای ماجراجویی.

این رویکرد، ایران را در موقعیتی قرار داده که هم برای مذاکره آماده است و هم برای مواجهه با هر سناریوی خصمانه. در منطق سیاست بین‌الملل، چنین وضعیتی نشانه برتری راهبردی است؛ برتری‌ای که الزاماً با پیروزی‌های پر سر و صدا همراه نیست، اما در بلندمدت معادلات قدرت را به نفع بازیگری تغییر می‌دهد که کم‌هزینه‌تر و هوشمندانه‌تر عمل کرده است.